تبليغاتX
شاهدخت سرزمین ابدیت

چمدونشو بست از روی تخت بلند شد رو تختی رو مرتب کرد همه جا رو خوب نگاه کرد .صندلی که اون روش می شست ...جایی که نامه هاشونو توش می ذاشتن

چشاشو بست می خواست همه چیز تو ذهنش بمونه بعد چند دقیقه ای از اتاق اومد بیرون همه جای خونه رو خوب نگاه کرد .دلش تنگ می شداما دیگه تقصیر اون نبودکه نیمه ی دلش گم شده بود شایدم یکی اونو ازش دزدیده بود .از در خونه اومد بیرون..

می خواست از خیابون رد بشه که یه دفعه یه ماشین جلوش سبز شد..

همه چیز به گذشته برگشت...

تولدش^ مرگ مادرش^عشقش^روزای قشنگی که باهاش گذرونده بود^روزی که اومد تو ی خونه ی خودش^گم شدن دلش^وحالا.............

 

+ نوشته شده در  2006/4/19ساعت 11 PM  توسط حنانه | 
 

دوست دارم.

دلمم برات تنگ شده.

+ نوشته شده در  2006/4/14ساعت 7 PM  توسط حنانه | 

این پنجاهمین نامه ای که براش می نوشت

به اندازه ی همه ی روزهایی که فهمیده بودچقدر دوسش داره با خودش شرط کرده بودیه روزی این نامه هارو بده بهش.

اون شب موقع ی خواب ۵۱ نامه رو براش نوشت و.....

امروز ۵۱ سال از اون روز می گذره واون داره ۱۸۶۶۶ نامشو مینویسه وهمه ی ۱۸۶۶۵ نامه ی دیگرو هنوز داره ومنتظره تا یه روز همه رو به کسی که باید بده.

منم نامه ها مو  تو یه صندوق ته کمدم گذاشتم وهر شب قبل خواب نامه ی روزی و که بدونه اون گذشت و به بقیه نامه ها م اضافه می کنم

+ نوشته شده در  2006/4/9ساعت 8 PM  توسط حنانه | 

امروزبا فردا بازی می کنه

و فردا با من

ثانیه ها با دقیقه ها مسابقه می ذارن

و ساعت ها ازشون جلو می زنن

ومن و تو

تو این بازی ومسابقه فقط

تماشاچه هستیم

حالا اگه کنار هم بشینیمو

تا اخر بازی رو باهم نگا کنیم

تنها کسایی که این وسط برنده شدن

من و توایم

+ نوشته شده در  2006/4/8ساعت 5 PM  توسط حنانه | 

اعتراف می کنم

من نیز گاهی به آسمان نگاه می کنم

دزدانه

به چشمان ستارگان

اما نه به تمامی آنها

تنها بدان ها که شبیه ترند

به چشمان تو

+ نوشته شده در  2006/4/6ساعت 10 PM  توسط حنانه | 

 

 

نمی توانست از او جدا شود،مدتهای طولانی با هم بودن و تنها همدمش بود.مانند مهمانی ناخوانده وارده زندگیش شده بود.

گرچه در تمام این مدت به فکر راهی برای رفتن بود ولی اکنون که می توانست برود احساس میکرد دلش تنگ خواهد شد خداحافظی واقعا سخت بود.چاره ای جز رفتن نبودقایق منتظرش بود واو که همیشه خواب رفتن از آن جزیره ی پرت و دور افتاده را می دید حالا در بیداری طاقت دوری از تک درخت جزیره را که تنها دوست دوران اخیرش بود نداشت .

درخت را در اغوش گرفت واز سخاوتش قدر دانی کرد وبا تکه زغالی بر روی تنه اش نوشت:

دوستت دارم

سپس با چشمانی نمناک جزیره را ترک کرد.

+ نوشته شده در  2006/4/2ساعت 5 PM  توسط حنانه | 

تاجری بود که چهار زن داشت.

زن چهارمش را بسیار دوست داشته و خیلی به او می رسید.

زن سومش را هم خیلی دوست داشت ولی از این ترس داشت که او با فرد دیگری ازدواج کند.

زن دومش هم به او در کارها کمک می کرد.

وزن اولش تاجر را بسیار دوست داشت ولی او...

روزی تاجر باخبر می شود که تنها چند روزه دیگر زنده خواهد ماندبه همین خاطره همین به سراغ زنهایش می رودتا ببیندایا حاضرند با او بیایندوحداقل کاری برای او بکنند.

زن سومش به او می گوید نمی تواند کاری برایش بکند.

زن سومش به او می گوید او را ترک خواهد کردوبا کس دیگری ازدواج می کند.

زن دومش در جوابش می گوید که تنها کاری که می توامد برای او بکند این است که تا دم قبرش بیاید.

زن اولش می گوید که حاظراست با او بیاید و هر کاری که او بگوید بکند .وتاجر پشیمان می شودکه در طی این سالها به او اهمییت چندانی نداده.

واما...

همه ی ما در اصل ۴ زن داریم:

زن چهارم ما جسم ماست که ما خیلی به ان اهمییت می دهیم ولی در اخر مارا ترک خواهد کرد.

زن سوم ما پول و قدرت و ثروت است که بعد از مرگ ما به کس یا کسان دیگری می رسد.

زن دوم ما اقوام ما هستندکه تنها می توانند تا دم قبر ما بیایند.

و زن اول که کمتر کسی به ان توجه میکند روح ماست که تا اخر در کنار ما خواهد ماند

 

+ نوشته شده در  2006/3/28ساعت 8 PM  توسط حنانه | 

 

هر چند به زبان ادمیان و فرشتگان سخن گویم...

وهر چند از عطیه پیشگویی برخوردار باشم...وبه تمامی ایمان داشته باشم

ان اندازه که کوه هارا جابه جا کنم..

وعشق نداشته باشم هیچم
+ نوشته شده در  2006/3/21ساعت 9 PM  توسط حنانه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
عاشق کسی شده ام .وتنها عاشق او بودن کافی است.

نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
خرداد 1387
دی 1386
آبان 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
پیوندها
ستاره های خاموش
قلم من کاغذ تو
روز نوشت های هانی
رنگ باران رنگ تنهاییی من
یه گاز از سیب سرخ عشق(خواهرم)
بهترین داداشی دنیا
نجوا در گوش نسيم
كاغذهاي خط خطي
حسين و خودم
موزیک و عکس
كلبه ي تنهايي
ميلاد و محمد
سرد است
روياي آبي
از ياد رفته
نهال هلو
سیاوش
سیاوش
مروارید
حسين
سکوت
مهران
پژمان
آدم
او
x
رهسپار عشق
نسیمی از شمال شرقی
پاتوق اسکول ها(نیما)
خاطرات(روح الله)
شاعرچه(احسان)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

سامی یوسف و آوای اسلامی اصلا چرا؟
 

کداهنگ میخواهی بیاتو