![]() |
![]() |
|
|
چمدونشو بست از روی تخت بلند شد رو تختی رو مرتب کرد همه جا رو خوب نگاه کرد .صندلی که اون روش می شست ...جایی که نامه هاشونو توش می ذاشتن چشاشو بست می خواست همه چیز تو ذهنش بمونه بعد چند دقیقه ای از اتاق اومد بیرون همه جای خونه رو خوب نگاه کرد .دلش تنگ می شداما دیگه تقصیر اون نبودکه نیمه ی دلش گم شده بود شایدم یکی اونو ازش دزدیده بود .از در خونه اومد بیرون.. می خواست از خیابون رد بشه که یه دفعه یه ماشین جلوش سبز شد.. همه چیز به گذشته برگشت... تولدش^ مرگ مادرش^عشقش^روزای قشنگی که باهاش گذرونده بود^روزی که اومد تو ی خونه ی خودش^گم شدن دلش^وحالا.............
|
|
دوست دارم.
دلمم برات تنگ شده. |
|
این پنجاهمین نامه ای که براش می نوشت به اندازه ی همه ی روزهایی که فهمیده بودچقدر دوسش داره با خودش شرط کرده بودیه روزی این نامه هارو بده بهش. اون شب موقع ی خواب ۵۱ نامه رو براش نوشت و..... امروز ۵۱ سال از اون روز می گذره واون داره ۱۸۶۶۶ نامشو مینویسه وهمه ی ۱۸۶۶۵ نامه ی دیگرو هنوز داره ومنتظره تا یه روز همه رو به کسی که باید بده. منم نامه ها مو تو یه صندوق ته کمدم گذاشتم وهر شب قبل خواب نامه ی روزی و که بدونه اون گذشت و به بقیه نامه ها م اضافه می کنم
|
|
امروزبا فردا بازی می کنه و فردا با من ثانیه ها با دقیقه ها مسابقه می ذارن و ساعت ها ازشون جلو می زنن ومن و تو تو این بازی ومسابقه فقط تماشاچه هستیم حالا اگه کنار هم بشینیمو تا اخر بازی رو باهم نگا کنیم تنها کسایی که این وسط برنده شدن من و توایم
|
|
اعتراف می کنم من نیز گاهی به آسمان نگاه می کنم دزدانه به چشمان ستارگان اما نه به تمامی آنها تنها بدان ها که شبیه ترند به چشمان تو |
|
نمی توانست از او جدا شود،مدتهای طولانی با هم بودن و تنها همدمش بود.مانند مهمانی ناخوانده وارده زندگیش شده بود. گرچه در تمام این مدت به فکر راهی برای رفتن بود ولی اکنون که می توانست برود احساس میکرد دلش تنگ خواهد شد خداحافظی واقعا سخت بود.چاره ای جز رفتن نبودقایق منتظرش بود واو که همیشه خواب رفتن از آن جزیره ی پرت و دور افتاده را می دید حالا در بیداری طاقت دوری از تک درخت جزیره را که تنها دوست دوران اخیرش بود نداشت . درخت را در اغوش گرفت واز سخاوتش قدر دانی کرد وبا تکه زغالی بر روی تنه اش نوشت: دوستت دارم سپس با چشمانی نمناک جزیره را ترک کرد. |
|
تاجری بود که چهار زن داشت. زن چهارمش را بسیار دوست داشته و خیلی به او می رسید. زن سومش را هم خیلی دوست داشت ولی از این ترس داشت که او با فرد دیگری ازدواج کند. زن دومش هم به او در کارها کمک می کرد. وزن اولش تاجر را بسیار دوست داشت ولی او... روزی تاجر باخبر می شود که تنها چند روزه دیگر زنده خواهد ماندبه همین خاطره همین به سراغ زنهایش می رودتا ببیندایا حاضرند با او بیایندوحداقل کاری برای او بکنند. زن سومش به او می گوید نمی تواند کاری برایش بکند. زن سومش به او می گوید او را ترک خواهد کردوبا کس دیگری ازدواج می کند. زن دومش در جوابش می گوید که تنها کاری که می توامد برای او بکند این است که تا دم قبرش بیاید. زن اولش می گوید که حاظراست با او بیاید و هر کاری که او بگوید بکند .وتاجر پشیمان می شودکه در طی این سالها به او اهمییت چندانی نداده. واما... همه ی ما در اصل ۴ زن داریم: زن چهارم ما جسم ماست که ما خیلی به ان اهمییت می دهیم ولی در اخر مارا ترک خواهد کرد. زن سوم ما پول و قدرت و ثروت است که بعد از مرگ ما به کس یا کسان دیگری می رسد. زن دوم ما اقوام ما هستندکه تنها می توانند تا دم قبر ما بیایند. و زن اول که کمتر کسی به ان توجه میکند روح ماست که تا اخر در کنار ما خواهد ماند |
|
هر چند به زبان ادمیان و فرشتگان سخن گویم... وهر چند از عطیه پیشگویی برخوردار باشم...وبه تمامی ایمان داشته باشم ان اندازه که کوه هارا جابه جا کنم.. |
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
عاشق کسی شده ام .وتنها عاشق او بودن کافی است.
|
|
RSS
|