يخ و زير دندوناش خورد كرد صبر كرد تا تمام دهنش سرديشو حس كنه .وقتي اشك جلوي چشماش جمع شد اونوقت تكه هاي كوچك يخ رو قورت داد.تيزي تكه هاي يخ رو حس كرد ،چقدر لذت بخش بود وقتي براي اولين بار مزه ي مرگ رو چشيده بود .ترسيده بود؟؟نه دلش تنگ ميشد.دلش تنگ ميشد براي همه ي دوست داشتنيها ،اشتباهاتش،اشتباها ،نامرديا ،بي معرفتي ها، بازيهاي دنيا.فقط همين.يخ ها كم كم آب شدن مسير حركتشون و حس ميكرد اما خوني كه تو رگهاش بود رو فراموش كرده بود .خوني كه دور ميزد ميرفت به قلبش و بر مي گشت و دوباره از اول.چرا يخ خورده بود؟يادش نمي يومد، صداي شكستن شيشه توجهشو جلب كرد يخ خورده بود كه يادش نره چرا دنيا اينقدر سرده و سرشو گذاشت روي آسفالت يخزده ي شب. چراشو منم نمی دونم ولی می زارم هر جور که می خواد بشه! به من چه برام مهم نیست نبوده ! لعنت ! تو کشورمون چی؟ تو قاره؟تو قاره ی بغلی؟تو جهان؟تو دنیا؟ چندتان؟هان؟زیادن نه؟ همه رو میشناسی؟زبونه همه رو بلدی؟ اگه از این همه ادم مختلف با نژادای مختلف زبون فرهنگ اخلاقهای مختلف یکی کم بشه اشکالی داره؟ اصلا تو می فهمی؟ وقتی بهت بگن می گی حیف شد !ولی یادت می ره!؟ پس فرقی نمی کنه !همیشه همینجوریه!دنیاس!


| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |






